هغته پانزدهم

  هفته‌ي پانزدهم

صفحه اول، سلامت روان در مراقبت‌هاي اوليه بهداشتي

در انگليس سلامت روان در خدمات ملي سلامت، ان اچ اس ادغام شده است و مراقبت‌ها برمبناي نظام ارجاع و پيگيري مستمر انجام مي‌شود. بيمار به پزشک عمومي مراجعه مي‌کند، اگر پزشک عمومي بتواند درمان کند در همين مرحله خدمات انجام مي‌شود. در صورت نياز به خدمات تخصصي روان‌پزشکي به گروه سلامت روان جامعه‌نگر ارجاع مي‌شود و به طور معمول تعداد زيادي از بيماران در اين سطح درمان مي‌شوند. اگربيماري نياز به بستري داشته باشد با هماهنگي به بيمارستان روان‌پزشکي معرفي مي‌شود. در مرحله‌ي پزشک عمومي، بيماران دچار افسردگي و اضطراب خفيف امکان دسترسي به خدمات روان‌شناسي هم دارند و از طريق پزشک عمومي يا بنا به درخواست خودشان به روان‌شناس مراجعه مي‌کنند. بيمار بعد از ترخيص از بيمارستان مجدد به مرکز جامعه‌نگر و بعد از خاتمه‌ي پيگيري در آن‌جا به پزشک عمومي ارجاع مي‌شود. با توجه به منابع محدود مالي در ان اچ اس سعي مي‌شود بيش‌تر خدمات در سطح پزشک عمومي انجام شود و تا حد امکان ارجاع به سطوح تخصصي بالاتر کاهش يابد. حتي در بيمارستان‌هاي تخصصي ابتدا سعي مي‌شود علايم بيماران در بخش‌هاي موقت در زمان کوتاه کنترل و سپس مرخص شوند و در صورت نياز بستري طولاني مدت پيشنهاد مي‌شود. براي آشنايي بيش‌تر باچگونگي ارايه خدمات روانپزشکي در محل کار دوست عزيزم دکتر #حميدرضا_رحمانيان کانسالتنت در منطقه‌ي #کينگستون حاضرشدم. ان اچ اس مدام برنامه‌هاي خود را بازنگري مي‌کند تا بهره‌وري خدمات را ارتقاء دهد. دکتررحمانيان و همکاران‌شان در حال ايجاد سرويس نويني هستند که بتوانند مديريت درمان بيماران روان‌پزشکي و خدمات سلامت روان را در ان اچ اس کارآمدتر کنند و از ميزان ارجاع‌هاي غير ضروري بکاهند. بر اساس اين مدل جديد که به صورت پايلوت انجام مي‌شود روان‌پزشک با ارائه خدمات مشاوره به تعدادي از پزشکان عمومي در منطقه‌اي تحت پوشش، در سطح مراقبت‌هاي اوليه نياز به ارجاع به سطح دوم خدمات يعني گروه جامعه‌نگر را کاهش مي‌دهد. شواهد اوليه اين طرح نشانگر افزايش رضايت پزشکان و کاهش ميزان ارجاع بيماران به سطح ‌هاي بالاتر است و مي‌تواند نتيجه‌اي جذاب براي مديران ان اچ اس باشد، البته نياز است رضايت بيماران هم مورد بررسي قرار گيرد.

 

 

صفحه‌ي دوم: کتابخانه‌ي ويمبلدون، محلي متفاوت

شهر لندن بزرگ است، ازشرق تا غرب آن حدود چهل و پنج کيلومتراست و مساحت آن به طور تقريبي دو برابر تهران است. در اين شهر بيش از هشت ميليون نفر ساکن هستند. وقتي در آن جاگير شدم بزرگي شهر به چشمم نمي‌آمد و دليلي که به ذهنم رسيد نحوه‌ي منطقه‌بندي يا محله‌هاي اين شهر است. شهر بيش از سي منطقه دارد و هر منطقه داراي يک محله‌ي مرکزي است. در آن‌جا فروشگاه‌ها و اداره‌هاي آن منطقه گردهم قرار دارند و محله‌هاي مسکوني اطراف آن مرکز پخش مي‌شوند. از همان ابتدا تمام کارهايم در همان منطقه و محله انجام مي‌شد و نياز نبود به نقاط ديگر شهر بروم. در مرکز ويمبلدون کتابخانه‌اي وجود داشت. برخي از روزهاي هفته عصرها آن‌جا مي‌رفتم و کار پژوهشم را دنبال مي‌کردم. دراين کتابخانه اتفاق‌هايي ديدم که پيش از آن نديده بودم. روزي در حال مطالعه صداي بلند حرف زدن و فريادهاي فردي را شنيدم. بنا به پيش داوري روان پزشکي گمان کردم بيماري مبتلا به مانيا به کتابخانه آمده است و سروصدا مي‌کند. پي گرفتم ديدم مردي مسن داوطلبانه هفته‌اي يک بار مي‌آيد و براي کودکان قصه تعريف مي‌کند. روزهايي که رايانه شخصي‌ام همراهم نبود از اتاق رايانه‌ي کتابخانه استفاده مي‌کردم. در آن‌جا حدود سي کامپيوتر وجود داشت. افراد از گروه‌هاي مختلف اجتماعي مي‌آمدند و به نوبت با رايانه کار مي‌کردند. جالب بود کمتر براي کارهاي علمي استفاده مي‌شد، برخي براي ديدن فيلم از رايانه استفاده مي‌کردند. برخي با بازي‌هاي رايانه‌اي سرگرم بودند و خانم ميانسالي را به خاطر دارم گوشي به گوش هايش وصل بود و حين گوش کردن موسيقي با خودش مي‌خنديد و به آرامي بر روي صندلي مي‌رقصيد. همه‌ي اين اتفاق‌ها در حضور ديگران و کارمندان کتابخانه رخ مي‌داد وکسي به ديگري کاري نداشت.
معمولا مادرها و يا پدرها عصرها بعد از مدرسه کودکان‌شان را مي‌آوردند و در کتابخانه با هم کتاب مي‌خواندند. يادم هست در ميان صندلي‌هاي کتابخانه مرد کارتن خوابي را مي‌ديدم که صبح ها با حالت ژوليده مي‌آمد تا عصر روي يکي از صندلي ها مي‌نشست و مشغول به خودش بود و گاهي موسيقي گوش مي‌کرد و هيچ کس مانع ورود او به کتابخانه نمي‌شد.
روزها به تناوب در کتابخانه کلاس‌هاي رايگان براي زبان، کامپيوتر، و نقد و تفسير فيلم برگزار مي‌شد. هر فردي مي‌توانست با يک کد پستي عضو کتابخانه شود تا ده کتاب را به مدت سه هفته امانت بگيرد و از خدمات اينترنت رايگان و کتابخانه‌ي الکترونيک و کلاس‌ها با همان عضويت استفاده مي‌کرد. در داخل کتابخانه يک کافه وجود داشت و افراد از داخل کتابخانه يا خارج براي صبحانه، نهار يا عصرانه به آن‌جا مي‌آمدند و در حين نوشيدن قهوه و يا خوردن عصرانه کتاب مي‌خواندند. از همه سنين از کودک سه چهارساله تا افرد مسن بالاي نود سال با واکر ديدم که به اين کتابخانه مراجعه مي‌کردند و در آن اوقات خود را مي‌گذراندند. برخي در آن‌جا بازي مي‌کنند گاهي باهم دورميزي مي‌نشينند و صحبت مي‌کنند و برخي هم با ذربين کتاب مي‌خوانند. روزي حين استراحت نظاره‌گر مردم بودم، عکسي آشنا توجه‌ام راجلب کرد، تصوير فيلم فروشنده اثر #اصغر_فرهادي بود. در برنامه‌هاي عمومي نمايش فيلم گذاشته بودند. بعد ازآمدن به اين‌جا اولين بار بود که نامي از ايران در مکان‌هاي عمومي خارج از موزه‌ها در لندن ديدم.