هفته هجدهم

 لندن‌نوشت‌ها. هفته‌ي هجدهم

 صفحه‌‌ي اول. مرکز روان‌پزشکي

بخش‌هاي روان‌پزشکي با بخش‌هاي ديگر فرق مي‌کند ولي باخودشان هم يکسان نيستند. اينجا دوست داشتم جدا از بيمارستان سنت_جرجز، بيمارستان روان‌پزشکي و فضايش را از نزديک ببينم. دکتر امير_تاري از دوستان روان‌پزشک درلندن، فرصتي برايم مهيا کرد تا در محل کارش، مرکز روان‌پزشکي هايگيت حاضرشوم. حدود سه بعد از ظهر بود که به بيمارستان عمومي ويتينگتون رسيدم. بيمارستان تر و تميزي بود. ورودي‌اش آدم را ياد ساختمان‌ها اداري ياحتي تجاري نو مي‌انداخت. درب‌ها شيشه‌اي خودکار و يک دکه‌ي پذيرش بزرگ در فضايي کاملا سفيد در همان ابتدا به چشم مي‌آمد. از سنت جرجز شيک‌تر بود. نقشه گوگل مرکز روان پزشکي هايگيت را پشت ويتينگتون نشان مي‌داد. راه را عوض کردم. از خيابان سر بالايي در کنار ساختمان قدم زنان راه افتادم. تابلو سفيد و آبي بيمارستان راديدم. گفتم قبل از واردشدن از درب ورودي و تابلوي هايگيت عکسي به يادگار بگيرم. دو عرض خيابان فاصله بود. کادر را تنظيم کردم. نماي خوبي بود. ناگهان مردي بيرون آمد. در کنار تابلو رو به ديوار، شروع به ميزيدن کرد. ماندم ناراحت شوم يا به ريشخند بگذرم. با خودم جدي شدم و حواسم را پرت کردم. ولي نشد، فکر مي‌کردم آخر چرا اين‌جا؟ اين چند وقت همچين نديده بودم. حالا چرا يک دفعه مقابل بيمارستان روان‌پزشکي؟ ذهنم مرا به بازي مي‌گرفت و فکرهاي مضحک را يک به يک به رخ مي‌کشيد و من را با خود درگير مي‌کرد.
درهمين فکر مشغولي وارد حياط بيمارستان شدم. کسي چيزي نپرسيد. خلوت بود. شکل وشمايل مرکز شبيه هتل‌هاي بوتيک انگليسي بود. خودم را به کارمند ورودي معرفي کردم، اسمم را نوشتم و وارد شدم. ديوارها به رنگ زرد نخودي مي‌آمد. به ناگهان روزهاي قبل از شروع نام نويسي روان‌پزشکي مقابل چشمانم ظاهرشد. آن روزها، روزهاي ترديدبود. تصميم گرفتم براي رفع ترديدم پيش از ثبت نام بخش روان‌پزشکي را ببينم. ورودي ساختمان مستطيل و بلند روان‌پزشکي امام حسين کم نور و کوچک بود. همان ابتدا نرده‌هاي سفيد بلند جلويم ظاهرشد. جا خوردم. ترديدم بيش‌تر شد اما آخر سماجتم و دلايلي مرا نگه داشت. معلم‌هايم، بيمارانم و خود روان‌پزشکي دليلم بودند. اين‌جا نرده نداشت اما سکوتش ناخواسته من را به گذشته برد. در همين حين يکي از پرستاران با کارت ورودي‌اش درب را بازکرد و من وارد شدم. به يک راه رو رسيدم، نمي‌دانم چرا؟ اما راه رو بخش‌هاي روان‌پزشکي متفاوت است. فضايش سنگين به‌نظر مي‌آمد. غم را حس مي‌کردم و ياد کلمه‌ي تيمارِ #اخويني به معناي غم افتادم. بيماران در بخش راه مي‌رفتند. نه آهسته و نه تند. انگار راه رفتن، درخودش ماندن داشت. لحظه‌ها با سکون مي‌گذشت و زمان قدم‌هايش را به سختي بر مي‌داشت. حسي آشنا برايم زنده شد. #روزبه را تداعي کردم. در سالن بخش تلوزيون بر روي کانال‌#ام‌تي‌وي بود و شوي شادي را نشان مي‌داد. يکي از بيماران مي‌رقصيد و دو بيمار مرد نشسته بودند. ازچند قدم آن طرف‌تر بزم بود و اما از نزديک طعمي از شادي نداشت. دکتر تاري باحوصله برايم روال بخش را توضيح داد. من هم نحوه‌ي کار در ايران را گفتم. اين‌جا زمان بستري‌ها کمي بيش‌تر از ايران است اما بيمارستان حلقه‌اي از يک زنجيره است. پزشک عمومي، گروه مداخله در بحران، گروه روان‌پزشکي جامعه نگر، و واحد ارزيابي چند گام پيش از بخش روانپزشکي است. بسياري از اوقات در اين قدم‌ها، بيمار درمانش انجام مي‌شود. پس از بيمارستان، گروه مداخله دربحران، ،هتل اقامتي، خانه‌ي مداخله در بحران و گروه جامعه‌نگر مراقبت از بيمار را به عهده مي‌گيرند. بيمار در دو روز اول، ازبيمارستان نمي‌توانست خارج شود، پس از آن با يک همراه يا يکي از پرسنل مي‌توانست خارج شود. تعداد فرار بيماران زياد بود. به‌جز سيگار سعي نمي‌کردند آزادي بيماران را محدود کنند. بيمار هزينه‌اي براي درمان نمي‌پرداخت. شباهتي ميان بخش‌هاي اين‌جا،ايران و به گمانم ساير دنيا وجود داشت، آن هم بستري طولاني بيمار بود. بيمار درمان مي‌شد اما کسي نبود پي او بيايد. حتي گاهي تا شش سال. کسي منتظرش نبود، درد داشت! دردي عميق. براي اين غم، دارو هم چاره نبود. شک ندارم تا اين رنج باقي ست، درد هم بي‌درمان است.

 صفحه‌ي دوم. مدرسه

وقتي در ايران در خيابان راه مي‌رفتم متوجه فرق آدم‌ها مي‌شدم. تفاوت در لباس‌ها، ماشين‌هايي که سوار مي‌شدند، خانه‌هايي که داشتند به سادگي مي‌گفت وضع‌شان با هم فرق دارد، حداقل وضع مالي. وضع روحي را نمي‌شد گفت، شايد ازين قسم شبيه هم بودند. اگر هم گاهي نمي‌فهميدم فرصت‌هايي پيش مي‌آمد که آدم‌ها داشته‌هايشان را به هم نشان دهند. فرق ميان آدم‌ها فهميدنش آسان بود، اما اين‌جا در اين چندماه، فهم تفاوت ميان آدم‌ها سخت‌تر بود. خانه‌ها مثل هم بودند و بيش‌تر سبک معماري ويکتوريايي، ماشين‌ها زياد با هم فرق نمي‌کردند، مدل‌هاي مختلف اروپايي، آدم‌ها بيشتر اتوبوس و مترو سوار مي‌شدند، لباس‌ها آدم ها را متمايز نمي‌کرد، تنهاگاهي خال‌کوبي‌ها، باعث فرق آدم‌ها مي‌شد. فاصله‌ي فقير و غني کمتر به چشم مي‌آمد. حس کردم اختلاف طبقاتي کمتر هست. انگار کساني هم که داشتند زياد مايل نبودند داشته‌هايشان را نشان دهند و يا مناسب نمي‌دانستند. ولي فخر آدم‌ها به کل از بين نمي‌رود، اين‌جا هم فخري براي فروختن گاهي بود. از اين ميان لهجه سخن گفتن، مدرسه و دانشگاه مي‌توانست آدم‌ها را متمايز کند. مدرسه‌ها رتبه داشتند و خانواده‌ها هزينه‌ي بسياري براي تحصيل مي‌پرداختند. اين‌که در چه مدرسه‌اي درس خواندي اعتبار مي‌آورد، مدارس معيارهايي براي خودشان داشتند و گاهي از کيفيت لهجه‌ي دانش‌آموز مي‌شد به کيفيت آموزش آن‌ها پي برد. قبولي در دانشگاه‌هاي معتبر مثل #آکسبريج يعني يکي از دو دانشگاه آکسفورد کمبريج موفقيتي بزرگ بود.
به نظرم کنکور در ايران ساده‌تر مي‌آمد. اينجا براي قبولي دانشگاه علاوه بر آزمون‌هاي علمي، نياز به سابقه و مدارک زيادي بود، اينکه در ورزش چقدر حرفه‌اي بوده، در چه ساز و موسيقي تبحر داشته، چند زبان خارجي آموخته، چقدر با انجمن‌هاي خيريه همکاري کرده، همه را جمع مي‌کردند و در آخر بعد از ارايه در جلسه مصاحبه مقابل اساتيد دانشگاه، ممکن بود پذيرفته شوند يا خير. تازه پس ازتحصيل در يک دانشگاه خوب، تضميني براي فرصت کاري مناسب وجود نداشت. مدارس آداب و رسوم خاص خود را داشتند. در جشن پايان سال يک مدرسه ابتدايي شرکت کردم. در تالار نمايش منطقه‌ي #ويمبلدون جمع شده بودند، کودکان همه لباس فرم به تن داشتند، مدير مروري بر تاريخچه‌ي صد و سي و دو ساله‌ي مدرسه کرد و از نام‌آوران مدرسه نام برد. در ادامه شعري از مولانا خواند، ناراحت بود که چرا در اين‌جا به اندازه‌ي آمريکا با #رومي آشنا نبودند. از معلم‌ها تقدير کردند و در پايان دانش آموزان موفق را نام مي‌بردند، جايزه‌ها به گروه‌هاي سه تا پنج نفره‌ي دانش آموزان داده مي‌شد. چهار نوع جايزه بود: تلاش، استمرار، خلاقيت و موفقيت. نمره‌ي بالا در درسي خاص جايزه نداشت. در پايان، جايزه‌ي ويژه به دانش آموز کلاس ششم تعلق گرفت، چشم بادامي بود و علاوه بر موفقيت‌هاي علمي توانسته بود ويولون را حرفه‌اي بنوازد. بر روي صحنه آمد و اجرايي فوق‌العاده از ويولون به نمايش گذاشت. مشتاق بودم نظرپسرم را بدانم، او پنج سالگي را مي‌گذراند، مي گفت مدرسه‌ها در انگليس بزرگترند و داستان‌هاي مدرسه در اين‌جا سياه و سفيدند اما آن‌جا در ايران داستان‌هاي مدرسه رنگ دارند!