هفنه دهـم


 لندن‌نوشت‌ها. هفته دهم

 صفحه اول. کتابخانه‌ي سنت جرجز و گاو بلوسوم

علاقه‌ خاصي به کتابخانه دارم، هميشه کتابخانه، احساس آرامش را در ذهنم زنده مي‌کند و حس مي‌کنم دنياي اطرافم آن‌قدر آرام است، يا حداقل براي من آرام است که مي‌توانم با خودم خلوت کنم و مطالعه نمايم و يا شايد براي آرام شدن به کتابخانه مي‌روم. اوقات خوبي در کتابخانه‌ها داشته‌ام، در گذشته بيش‌تر صرف مطالعه کتاب‌هاي درسي و آمادگي براي امتحان‌ها مي‌شد و يادم هست در زمان امتحان بورد، گاهي شب‌ها در کتابخانه مي‌ماندم، فکر مي.کنم زياده‌روي بوده اما آن موقع شايد مفيد بود. بعد از اتمام تحصيل هنوز هم در بيمارستان روزبه، کتابخانه را دوست دارم. در آن‌جا فضاي مناسبي براي انجام کارهايم پيدا مي‌کنم و به نوعي دفتر کار است. به انجام امور شخصي مي‌پردازم و فرصت مناسبي براي مطالعه آن‌چه که دوست دارم و يا به آن نياز دارم پيدا مي‌کنم. در بيمارستان #سنت_جرجز دپارتمان اعصاب-روان‌پزشکي سه اتاق کار دارد. در شش ماه گذشته پيش از جابجايي، دپارتمان فضاي بيشتري داشته و هر استاد اتاق مجزايي داشت اما الان اتاق‌ها را به‌ طور مشترک استفاده مي‌کنند. من هم به عنوان فلوي مهمان از اتاق مشترک دو استاد دپارتمان استفاده مي‌کنم. احساس کردم نياز به فضاي ديگري هم دارم تا ذهنم آزادترباشد. درهمان روزهاي نخست، برحسب عادت و يا براي آرامش ذهني به دنبال کتابخانه بيمارستان گشتم و در طبقه دوم دانشکده پزشکي متصل به دانشکده پزشکي پيدايش کردم. درب هاي الکترونيک داشت. بدون کارت نتوانستم وارد شوم. مدارکم را به کتابدار دادم با برخودي خوب وهمکاري، در طي کمتر از پنج دقيقه کارت عضويتم را صادرکرد. وارد کتابخانه شدم. بعد ازدرب الکترونيک، صحنه‌اي چشمم راگرفت. اطاق شيشه‌اي بزرگي مقابلم قرارداشت. داخلش بر روي يک تخته زاويه‌دار پوست خشک شده يک گاو ديده مي‌شد‌. تعجب کردم چرا در کتابخانه دانشکده پزشکي پوست گاو گذاشته‌اند؟ سريع سراغش رفتم، با دقت نگاه کردم. پوست به خوبي نگه‌داري شده بود و سر گاو به شکلي نصفه نيمه حفظ شده بود. چشم‌ها و پوزه‌اش را مي‌شد تشخيص داد. دور و بر را نگه کردم و تابلويي ديدم. اطاق شيشه‌اي را معرفي کرده بود. خانواده #جنر پوست دباغي شده گاو #بلوسوم، منشاء واکسن آبله را پس از پنجاه سال در قرن نوزدهم به دانشکده پزشکي اهدا کرده‌اند. فکر کردم چرا در دانشکده، آن هم در کتابخانه، اين بازمانده جنر را قرار داده‌اند؟ حدس‌هايي به ذهنم مي‌آمد، شايد مي‌خواهند ياد ادوارد جنر هميشه در ذهن دانشجويان دانشکده،حتي ازهمان سال‌هاي اول زنده بماند و يا قدردان گاو و به‌طورکلي گاوها براي اين هديه ارزشمندشان به بشر باشند و يا مي‌خواهند از ادواردجنر بياموزند چگونه از پديده‌هاي معمولي و روزمره همانند يک گاو مي‌توان به حقايق بزرگ علمي رسيد.

کتابخانه سنتجرجز محيطي مناسب براي مطالعه و دسترسي به منابع علمي است. به راحتي به مخزن کتاب دسترسي پيدا کردم. مخزن کتابخانه از سالن مطالعه جداست و در داخل مخزن ميز و صندلي‌هايي براي نشستن و مطالعه کتاب در همان‌جا وجودارد. بين مخزن و سالن مطالعه اتاق‌هايي شيشه‌اي حدود ده دوازده متري وجود دارد و افراد مي‌توانند از قبل هماهنگ کنند و اين اتاق‌ها را براي بحث‌هاي گروهي استفاده کنند. وقتي از مخزن و اتاق‌هاي گروهي عبور کردم وارد يک سالن سفيد رنگ با پنجره‌هاي نور گير بزرگ شدم. سه قسمت داشت. سمت راست ميزهاي انفرادي براي مطالعه وجود داشتند. هر ميز يک سري کامل پريز براي نصب وسايل الکترونيک مثل لپ‌تاپ داشت. سالن روبرو محل مطالعه گروهي بود و دور ميزها افراد با هم درس مي‌خواندند و مي‌توانستند بلند با هم صحبت کنند. قسمت سوم در سمت چپ قرار داشت. محل بايگاني مجلات بود و ميزهايي براي مطالعه در اين قسمت گذاشته بودند. بخش‌هاي سمت راست و سمت چپ سکوت اجباري بود و گاهي يکي از کارکنان براي نظارت سرکشي مي‌کرد. دو ميز سيار هم در اين سالن‌ها وجود داشت. بود. حدود بيست لپ‌تاپ در داخل کشوهاي ميز وجود داشت و دانشجويان مي‌توانستند از آن‌ها استفاده کنند. در کتابخانه استفاده از شبکه اينترنت بي سيم پرسرعت مهيا بود و براي دسترسي به منابع الکترنيک از آن مي‌توانستم استفاده کنم.
در کتابخانه، دانشجويان دانشکده پزشکي را مي‌ديدم، مشغول مطالعه بودند. علاوه بر کتاب در لپ‌تاپ‌هايشان مشغول مطالعه اطلس‌هاي آناتومي و يا ساير دروس بودند و برخي را هم درحال مطالعه کتاب‌هاي آزمون يو اس ام لي ديدم. آن‌ها خود را براي امتحانات آمريکا آماده مي‌کردند. درانگليس عده‌اي از پزشکان، آمريکا را براي کار ترجيح مي‌دهند و يکي از دلايل اصلي براي اين انتخاب، کسب در آمد بيش‌تر است، انگار وضعيت معيشتي پزشکان در آن‌جا بهتر است.
وقتي از کتابخانه بيرون آمدم قفسه سياري توجه‌ام را جلب کرد. رويش برگه‌اي چسبانده شده بود :کتاب‌هاي آزاد، لطفا برداريد! بعد اين‌که از نسخه جديدهاي جديد کتاب مي‌رسد و يا از تاريخ کتاب‌ها زمان زيادي مي‌گذرد، برخي از کتاب‌ها را دراين قفسه‌ها مي‌گذارند. دانشجويان و کساني که به کتابخانه مي‌آيند، به رايگان بر مي‌دارند. نگاه کردم چندمورد جذاب يافتم. در نهايت کتابي با عنوان مراقبت‌هاي مشارکتي در روان‌پزشکي به يادگار برداشتم.

 

صفحه‌ي دوم. درس جغرافي وخط گرينويچ

گشت و گذار در شهرهاي مختلف را دوست دارم. مشتاقم فرهنگشان را بدانم و با تاريخشان آشنا شوم ولي نمي‌دانم چرا درس جغرافي برايم جذاب نبود به ويژه وقتي بايد نقشه‌هاي پيچيده را مي‌خواندم و يا خصوصيات شهرهاي مختلف را حفظ مي‌کردم. بسياري از آموخته‌هاي جغرافي را از ياد بردم، اما هنوز نصف النهار مبدأ و خط گرينويچ را به‌خوبي به ياد دارم. درمدرسه بايد نسبت شهرهاي مختلف به گرينويچ را مي‌دانستيم و گاهي شهرها را با مختصات نصف النهار آن‌ها حفظ مي‌کرديم. در به خاطر آوري گرينويچ، جدا ازمدرسه و جغرافي، بي بي سي هم بي‌اثر نبوده چه موقعي که فقط راديو بود و اخبارشبانه را مي‌گفت و مدام ساعت به وقت گرينويچ را اعلام مي کرد وچه حالا که در تلويزيون برنامه‌هايش پخش مي‌شود. به هرحال همه اين‌ها وادارم کرد در اولين فرصت #گرينويچ را پيداکنم و ببينم چگونه است. گرينويچ در شرق لندن در حاشيه جنوبي رودخانه #تيمز قراردارد، ازکنار چرخ و فلک غول پيکر چشم لندن، با قايق‌هاي مسافري به سمت گرينويچ حرکت کردم. در هر قايق يا به عبارتي کشتي حدود دويست نفر سوارمي‌شدند. اين سفر رودخانه‌اي کوتاه نوعي ديدن لندن بر روي رودخانه تيمزبود. در بالکن پشتي قايق ايستادم و در مسير پل لندن، برج لندن و تئاتر شکسپپير گلوب را از نماي نزديک‌تر ديدم. بيست دقيقه گذشت تا به گرينويچ رسيدم. بعد از پا گذاشتن در پياده روي کنار رودخانه، کشتي بزرگي توجه همه راجلب مي‌کرد. با تابلوهاي راهنما فهميدم کشتي #کاتي_سارک است. اين کشتي بازسازي شده و تبديل به موزه شده بود. بليط گرفتم و به داخلش رفتم. به خوبي کشتي‌هاي قديمي قرن نودهم و ابتداي قرن بيستم را نشان مي‌داد. کشتي سارک در سال‌هاي اوليه قرن بيستم سريع‌ترين کشتي جهان بوده است و چندين بار مسير انگليس تا چين و استراليا را طي کرده و براي حمل چاي و پنبه بيش‌تر به کار مي‌رفته است.
بعد از کشتي سارک از پارک بزرگي در مقابلم عبور کردم. هوا آفتابي بود و بسياري از مردم فرصتي پيدا کرده بودند و در روي چمن‌هاي پارک نشسته و يا خوابيده بودندو با چشم‌هاي بسته به آفتاب نگاه مي‌کردند. اين‌جا آفتاب غنيميت است و مردم به خوبي قدرش را مي‌دانند. دراين مدت قدر آفتاب ايران را بيش‌تر مي‌دانم. پيش از اين درک نمي‌کردم چرا اينها اين‌قدر آفتاب مي‌گيرند. حالا مي‌فهمم واقعا آفتاب نديده‌اند و اين‌جا آفتاب کمياب است. برخي به هيجان لباس‌ها را کنده بودند شبيه آن‌چه در سواحل است از خورشيد استقبال مي‌کردند. با عبور ا