هفنه پنـجم

 هفته‌ي پنجم

صفحه‌ي اول. کنگره‌ي کالج سلطنتي روان‌پزشکان

در انگليس انجمن‌هاي تخصصي فراتر از امور صنفي، فعاليت‌هاي علمي مستمري در سال دارند. در زمينه‌ي دانش ومهارت روان‌پزشکي، آزمون‌هاي تخصصي را برگزار مي‌کنند و روان پزشکان مدرک تخصصي خود را از اين سازمان مي‌گيرند. کالج سلطنتي روان‌پزشکان در سال برنامه‌هاي آموزشي کوتاه مدت، مستمر و سمينارهاي منظمي برگزار مي‌کند و اصلي‌ترين آن‌ها، کنگره‌ي ساليانه‌ي روان‌پزشکان است که به‌طورمعمول، هر سال ماه ژوئن در يکي از شهرهاي پادشاهي متحد برگزار مي‌شود. جستجو کردم ببينم امسال چندمين کنگره‌ي ساليانه آن‌ها است. در منابع گزارشي نيافتم. کنگره در چهار روز در مرکز همايش‌هاي بين المللي شهر  ادينبورا برگزارشد و هر روز چهار سخنران کليدي در کنگره صحبت کردند. علاوه بر سخنراني‌هاي کليدي که تمام مخاطبان در سالن اصلي حضور پيدا مي‌کردند، در شش سالن ديگر همزمان سخنراني در موضوعات متنوع روان‌پزشکي ارايه مي‌شد. من در اين کنگره، در سخنراني‌هاي کليدي حضور داشتم و غير از آن بيش‌تر وقتم را در سالن نوروسايکياتري حضور داشتم.
آن‌چه که به چشم مي‌آمد حضور به موقع مخاطبان به ويژه در سالن اصلي هنگام سخنراني‌هاي کليدي بود. سالن حدود ۱۲۰۰ نفر گنجايش داشت و به‌طورکامل پر مي‌شد و عده‌ي زيادي هم سرپا مي‌ايستادند. درميان سخنراني‌هاي کليدي، سخنراني دکتر آنتوني ديويد استاد روانپزشکي انستيتيو روان‌پزشکي لندن راجع به زندگي اوليور سَکس، نورولوژيست انگلسي آمريکايي جالب بود. عنوان سخنراني، مورد عجيبِ دکتر سکس بود. در واقع آنتوني ديويد با بيان زندگي اوليور سکس به گونه‌اي داستان‌وار ويژگي‌هاي روان‌پزشکي و چگونگي تمايل سکس به روان‌پزشکي را بيان کرد. اوليور ساکس نورولوژيست معروفي بود که بيش‌تر به خاطر کتاب‌هايش در زمينه‌ي سرگذشت خودش و بيمارانش شناخته مي‌شود. او از نويسندگان معروف قرن بيستم در آمريکاست و فيلم  بيداري بر اساس رمان او ساخته شده است. اين فيلم داستان بيماران اختلال حرکتي مزمن است که دراثر مصرف ال دوپا حالشان دگرگون مي‌شود. آنتوني ديويد به زيبايي سرگذشت اوليور سکس را با مقالات و پژوهش‌هاي پيرامون روان‌پزشکي شرح داد و در نهايت با ذکر نقدهايي برروان‌پزشکان، مزيت نسبي روان‌پزشکي در کسب خرد زندگي را يادآور شد.

در ساير سخنراني‌هايي که حضور داشتم سخنران‌ها در ارايه مطلب سعي مي‌کردند هر يک علاوه بررسي متون، نتايج مطالعات خود را هم ارايه کنند و تنها يک مرور منابع و يا ارايه مطلب صرف نباشد، ودر ارايه اسلايدها از جلوه‌هاي تصويري و قطعات فيلم هم بسيار استفاده مي‌کردند.

در بخش نمايشگاه کنگره، آن‌چه جالب بود عدم حضور شرکت‌هاي دارويي بود. درميان بيش از سي غرفه‌ي نمايشگاه، تنهايک شرکت دارويي وجود داشت و فقط يک نوع داروي تزريقي طولاني اثر را تبليغ مي‌کرد و ساير غرفه‌ها، مربوط به موسسه‌هاي انتشاراتي و يا شرکت‌هاي استخدام روان‌پزشک بودند. به‌نظر مي‌رسد نسبت به حضور و مراوده با شرکت هاي دارويي قواعد سختگيرانه‌اي وجود دارد. منبع اصلي تامين هزينه‌ي کنگره، از حق ثبت نام مخاطبان است. البته هزينه‌ي ثبت‌نام هم بالا است و براي هر روز کنگره بايد دويست پوند پرداخت کرد.

هفته‌ي پنجم

صفحه‌ي دوم. دلدادگي و شهر ادينبورا

ادينبورا پايتخت اسکاتلند است و در شمال جزيره‌ي بريتانيا قراردارد. بين لندن و ادينبورا چهارصد و چهارده مايل فاصله است. هم مي‌توان با قطار رفت و هم مي‌توان با هواپيما. فکر کردم تابستان است و براي اين‌که بتوانيم انگليس را بهتر ببينيم با قطار سفر کنيم. قطار از ايستگاه کينگزکراس حرکت مي‌کند و چهار ساعت زمان مي‌برد تا به ادينبورا برسد. صندلي‌هايش جادار و راحت بود و با سرعت زيادي حرکت مي‌کرد و زياد هم تکان نمي‌داد. داخل کابين‌ها اينترنت بي‌سيم وجود داشت اما فقط پانزده دقيقه‌ي اول رايگان بود و بعد از آن بايد براي استفاده‌، هزينه پرداخت مي‌کرديم. بافاصله‌ي متناوب، بر روي ديوار کابين، پريز برق وجودداشت و مي‌توانستيم موبايل يا لب‌تاپ را شارژ کنيم. در طي مسير يک بار براي پذيرايي آمدند و با پرداخت هزينه مي‌توانستيم نوشيدني گرم و يا ساندويچ‌هاي کوچولو بخريم. در يک سوم آخر مسير درحالي‌که بيش‌تر صندلي‌ها به‌خاطر پياده شدن مسافرها در شهرهاي قبلي مثل نيوکاسل خالي شده بود، دو رديف آن‌طرف‌تر ازما مرد سفيدپوست مسني با ته ريش سفيد، حدود شصت وپنج شش‌ساله، مدام به ما زل زده بود و زير لب چيزهايي مي‌گفت. نگاه کردنش، توجه من را جلب کرد. فکر کردم به‌خاطر سر و صداي ما ناراحت شده و هر لحظه ممکن است به ما اعتراض کند. خودم ،همسرم و بچه‌ها جمع وجور و آرام‌تر شديم تا مبادا اعتراضي کند، اما بعد از چند دقيقه، نزديک آمد به زبان انگليسي از من پرسيد شما ايراني هستيد؟من هم گفتم بله و بلافاصله پرسيدم چطور متوجه شديد؟ او بلافاصله گفت که من خوب ايراني‌ها را مي‌شناسم ! چرا که همسرم ايراني است. خيلي برام جالب بود و تا ادينبورا با هم صحبت کرديم و متوجه شدم که او مسلمان است و روزه بوده و آن‌چه که زير لب مي‌گفت ذکرهاي نزديک افطار بوده، نه بدگويي درموردما! باهم در مورد تاريخ تصوف درايران صحبت کرديم و متوجه شدم به امام محمد غزالي علاقمند است و در اين زمينه مطالعاتي دارد.

فرداي آن روز با دوست انگليسي و همسرش ملاقات کرديم. آن‌ها به شيريني و تفصيل، داستان آشنايي خودشان را گفتند. خانم انگار مدتي براي ديدن برادرش در چهل سل قبل به ادينبورا مي‌آيد و در همان حين، دوستمان او را مي‌بيند و دلداده مي‌شود و اصرار به ازدواج. اوبراي رسيدن به عزيزش به ايران مي‌رود. پدرخانم مي‌گويد تنها در صورتي با ازدواج موافقت مي‌کند که وي مسلمان شود. اوهم مي گويد من نمي‌دانم اسلام چيست ولي چون دخترتان را دوست دارم، مسلمان مي‌شوم!

خانم به مزاح مي‌گفت الان او از من دوآتشه‌تر هست. من درموردحجاب زياد حساسيت ندارم ولي همسرم مدام براي حجاب يادآوري مي‌کند. به اتفاق اين دوستان و بعد از آن به تنهايي ادينبورا را گشتيم. هوا شش تا نه درجه نسبت به لندن خنک‌تر است ولي به‌نظر شهر زيباتري است. مردمش خونگرم‌ترند وبيش‌تر با آدم صحبت مي‌کنند. غروب‌ها خيلي زود خيابان خلوت مي‌شود و مغازه‌ها را مي‌بندند. در اين شهر مهاجر کمتر مي‌بينيد ولي شهر با معماري زيبا و ساختمان‌هاي پنجره بلندش بسيار چشم نواز است. قلعه‌ي قديمي شهر شما را به دوران قرون وسطي مي‌برد و با بازديد از نمايشگاه زمين پويا، سفري هيجان انگيز به اعماق زمين و اوج آسمان‌ها خواهيد داشت.

يکي از نقاط ديدني شهر، کليساي مريم مقدس است و معماري خاص نئوگوتيک آن به‌ويژه ايوان ورودي آن جلب توجه مي‌کند.